شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

موزیسین باید در سفر باشد

در زندگی موزیسین دو وضعیت معنا دارد. یا دارد آهنگ نو خلق می‌کند و در استودیو مشغول ضبط کارهای جدید است. یا دارد در شهرهای مختلف کنسرت برگزار می‌کند تا آثارش را به مخاطبان‌اش در هر شهر عرضه کند...

داشتم فکر می‌کردم زندگی یک منتقد یا پژوهشگر یا نویسنده هم تقریبا مشابه است. منتقد هم ۲ وضعیت دارد؛ یا دارد کار فکری و پژوهشی‌اش را پشت درهای بسته انجام می‌دهد و نقدش را می‌نویسد. یا دارد کلاس و جلسه برگزار می‌کند در جاهای مختلف، برای عرضهٔ همان نقدها و یافته‌های تئوریک تازه‌اش.

نمی‌خواهم خودم را بزرگ کنم؛ اما نمی‌خواهم شکسته‌نفسی بیهوده‌ای پیش گیرم که به‌معنای نادیده‌گرفتن توانمندی‌هایم باشد... من یک منتقد هستم. این کار و علاقه من است؛ هیچ ارزشی بر من نمی‌افزاید... صرفاً علاقه‌ام و حرفه‌ام در این دنیاست.

برای من هم باید زندگی در این دو وضعیت بگذرد... در دوره‌هایی باید بنشینم خانه و به مطالعه و بررسی فیلم‌ها بپردازم و یک اثر نقدی جدید خلق کنم؛ نوشته‌ای تازه، تئوری نو... اما من هم مانند آن موزیسین به دوره‌هایی احتیاج دارم که به درون جامعه بروم و به تک‌تک افرادی که علاقه و دغدغهٔ سینما دارند یافته‌های فرمیک جدیدم را درمیان بگذارم.

برای همین بود که ایدهٔ کلاس تلگرامی را بنا نهادم. برای همین است که پیگیر ادامهٔ کلاس‌های حضوری هستم...

به‌نظر من موزیسینی که کنسرت برگزار نمی‌کند، یک‌جای کارش می‌لنگد. همیشه برایم جای تعجب بود که چطور محسن چاوشی تاکنون کنسرت نگذاشته؟ خجالتی‌بودن را می‌فهمم! ولی نمی‌داند دارد چه رابطهٔ باکیفیت و بی‌واسطه‌ای را از دست می‌دهد! نه!‌ من تجربه نکردم! اما عمیقاً در موزیسین‌های محبوبم این رابطه را درک کردم!

برای من معنایی ندارد که یک موزیسین فقط موسیقی بسازد و ترک بدهد بیرون! فعالیت اساسی و لذت‌بخش‌تر، رفتن به میان جمعیت طرفداران و اجرای زندهٔ آن ترک‌هاست. اینجاست که موسیقی‌ات به مخاطب‌اش، تازه و بی‌واسطه می‌رسد! داغ‌داغ! داغِ داغ!

واقعاً این رابطه را دوست دارم. و اگر خواننده بودم و طرفدارانی پیدا می‌کردم، به‌خصوص اگر اشعارم را خودم می‌سرودم و دغدغه‌شان را داشتم، بی‌قیدوشرط دائماً به سفر می‌رفتم و کنسرت برگزار می‌کردم. اساساً سفرکردن که خودش یک لذت دیگر است که قطعهٔ پازلی‌ست که زندگی‌ام کم دارد و البته شدیداً در فکر اصلاح این موضوع هستم!

ولی این رابطهٔ بی‌پرده و بلافاصله با مخاطب اساسِ قضیه است. حالا که من خواننده نیستم و بیشتر استعدادم در نقدنویسی و رمز آثار دیگران را گشودن است... برای من معادل این بی‌فاصلگی و بی‌واسطه‌گی، برگزاری کلاس است. هنوز اعتمادبه‌نفس شرکت در جلسات و نشست‌های بزرگ‌تر را ندارم! ولی کلاس‌های کم‌جمعیت، فکر می‌کنم راستِ کار من است!

این رابطهٔ نزدیک با مخاطب را به‌شدت می‌پسندم. و اساساً به نظرم اینکه کلاس داشته باشی تو را بیشتر سر پا نگه می‌دارد... بیشتر مجبورت می‌کند بخوانی و ببینی و نقدت را هم جلوتر ببری...

من معتقدم حتی اگر دانش‌آموز و تازه‌وارد هستی به یک عرصه، باید کلاس برگزار کنی... بالاخره همیشه هستند کسانی که داوطلبانه می‌خواهند تو بهشان آموزش دهی. کسی را که مجبور نمی‌کنند و به‌زور نمی‌آورند. اگر اشخاص بهتر و بادانش‌تری از تو در آن جامعه باشند خب قطعاً کلاس‌شان به‌جای خود پُر خواهد شد. کسی از روزی شخصی دیگر برای خود نمی‌برد...

اما چیزی که اساسی‌ست این است که همیشه اشخاصی هستند که دانش‌شان تقریباً در سطح توست؛ که می‌توانند کلاست را پر کنند. اگر دیدند روزی از تو فراتر رفتند، خب آن‌ها کلاس می‌گذارند و این بار تو می‌روی، کفش‌هایت را درمی‌آوری و دست‌به‌سینه پای منبر آن‌ها می‌نشینی و مشق می‌کنی...

این یعنی پویایی. به نظرم همهٔ ما چیزهایی بلدیم که می‌توانیم به دیگران یاد دهیم. چه اشکالی دارد هر کدام‌مان کلاس خود را برگزار کنیم؟

یک موزیسین همیشه باید در تور (tour) باشد یا در استودیو. این درمورد گروه‌های موسیقی خارجی هم شدیداً دیده می‌شود. که آلبوم را در چند ماه تولید می‌کنند اما ای‌بسا یک بازهٔ زمانی یک‌ساله حتی بیشتر بعد از آن به tour (با آن اتوبوس‌ها یا ون‌های مخصوص سفر و حمل‌ونقل تمام اعضای گروه و سازها و غیره) و اجرای کنسرت‌های سراسری در کشورهای مختلف در راستای تبلیغ و promotion آن آلبوم می‌پردازند. و البته از آهنگ‌های قدیمی و کلاسیک‌شان هم در میان کنسرت‌ها اجرا می‌کنند...

یک نویسنده هم باید در کلاس باشد یا در اتاق یادگیری خویش مشغول افزایش دانش برای دورهٔ کلاسی بعدی...

اگر با من مخالف هستید، خوشحال می‌شوم نظرهایتان را در این‌مورد بشنوم. به‌نظرتان هر کسی که تا حدی دانش چیزی را دارد، حق ندارد همان میزان را در قالب کلاس‌هایی دراختیار سایرین قرار دهد؟ یا حتماً باید به یک قله‌ای از دانش و تجربه برسد، بعد این کار را شروع کند؟ مشتاق خواندن نظرات‌تان هستم...

پی‌نوشت: دامنهٔ جدید shebroshan.ir را برای وبلاگ ثبت کردم. مبارک‌مان باشد!

۹۷/۰۳/۱۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

لحظه‌نگار
خیلی کوتاه
نظرگاه
Bates Motel

«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که به‌شدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساخت‌ش می‌گذره، هم فیلم درادامه‌اش ساختن، و هم فیلم تحت‌تأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکه‌ام کرد. هیچ‌کس نمی‌تونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دوره‌زمونه بتونی یک همچین سریال خوش‌فرم و خوش‌قصه‌ای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...

بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوق‌العاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبی‌یه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیت‌های فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصل‌ها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیت‌پردازی می‌شن... و بازی‌هاشون هم خوبه.

امّا سؤالی که برای خیلی‌ها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبه‌مو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصل‌اش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده می‌شه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبه‌موی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)

اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهت‌های بعضی نماها در عین تفاوت‌های اساسی‌یی که دارن... همه و همه می‌تونست در «اجرا» یک فاجعهٔ به‌تمام‌معنا ازآب‌دربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهت‌ها و تفاوت‌ها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیت‌هایی که خودش ساخته بیشتر پای‌بنده، تا شخصیت‌هایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیت‌های خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سن‌اش بگیرید تا کل وجوه شخصیتی‌اش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمی‌انجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...

ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب می‌داشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چه‌چیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمی‌شد... و به‌نظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابل‌باور می‌رسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازی‌ها و فرم تصویری کار همه و همه موفق می‌شن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حس‌های ما رو به‌درستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگی‌یه...

...
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...