وقتی فیلم میبینی، زمان، نحوهٔ گذر دیگری پیدا میکند.
۲ ساعتی که پای فیلم مینشینی، انگار دیگر متعلق به زمانی که از زندگی خودت میگذشت نبودهای و چند ساعت یا چند روز یا چند ماه یا چند سال در دنیایی وقت گذراندی که از جنس رؤیا بود...
وقتی تیتراژ نهایی فیلم شروع میشود و برمیگردی به زمان حال، تازه میفهمی این حس را. تازه این حس جابجایی زمانی را درک میکنی. شاید مشابه حسی باشد که بعد از سفر با هواپیما به یک کشور خارجی به آدم دست میدهد... که انگار از یک حوزهٔ زمان-مکانی خاص به حوزهٔ زمان-مکانی متفاوتی سردرآورده است. نمیدانم؛ تابحال چنین سفری را تجربه نکردهام...
من خیلی چیزها را تجربه نکردهام... اما به کمک فیلمها، توانستم شمهای از آنها را بچشم یا لمس کنم... فیلمها مرا بزرگ کردند؛ به من تجربههایی را هدیه دادند که اگر زندگی واقعی خودم میخواست آنها را به من هدیه کند، چندبرابر دردآورتر بود... (البته گاهی هم چندبرابر لذتبخشتر...)
من به مدد اینکه میدانستم روی صندلی سینما یا جلوی تلویزیون خانهام امنیت دارم و میتوانم در عین نزدیکی به کرکتر فیلم، از او دور باشم و همواره این امنیت خاطر را به خود بدهم که این من نیستم که چنین وقایعی برایش رخ میدهد، توانستم بسیاری از دردناکترین لحظات زندگی بشری را لمس کنم.
در حد درک همان سنی که داشتم... اما لمس کردم. و با فیلمها بزرگ شدم، رشد کردم، و آدم بهتری شدم...