
راحت گریه میکنید یا سخت؟
یادمه یه روزایی خودم نمیتونستم گریه کنم، حتی تا همین اواخر. نمیدونم... کودک درونم، عاطفهام، حسهام انگار نزدیک صورت نبود... خیلی خیلی زیر پوست رفته بود... باید کلی لایه از این پیاز جسم رو میکندی، تا بهش برسی...
خب اصلاً این وضعیت رو دوست نداشتم. بهنظرم باید وقتی میخندی لپهات اندازهٔ هلو گنده بشه، دور چشمات چروک بیفته... این یعنی خندهٔ از ته دل.
یعنی خندهها باید واقعی باشه... مثل گریهها...
خیلی از ماها اصلاً گریه نمیکنیم. مرد و زن هم نداره... فکر میکنیم لزومی نداره گریه کرد...
یا بدتر، خیلیهامون حتی لزومی به لبخند و خنده کردن هم نمیبینیم... میگیم این جلفبازیها چیه؟ آدم باید سر سنگین باشه...
درحالیکه داریم اول از هر چیزی بزرگترین خیانت ممکن رو به روح خودمون میکنیم...
روح نیاز داره که درست مثل زمان بچهگیهامون باشه... کارای جدی و فلسفی و فکرهای عمیق هم بکنه... ولی هی به وضعیت کودک و کنجکاوی و شیرینی و سریع دسترسی به حسها داشتن نقب بزنه...
هی گذار از این دو تاست.
برای خودم قانون گذاشتم که خندههام حتماً باید از لبخند فراتر بره... اگه میگیم: لبخند کلمهٔ لب رو توش داره... یعنی منظورمون خندهٔ لبهاست دیگه صرفا؟ پس لبخند همون تبسم ساده است.
ولی خنده به معنای واقعی باید لبخند، چشمخند، دماغ خند، بدنخند، روحخند و قلبخند باشه! یعنی حتی بهقول خندوانهایها، باید اداشو دربیاری و زوریاش کنی تا بهمرور هی برات سادهتر بشه...
درمورد مهربونی هم ۲ پست قبل گفتم باید اداشو دربیاری تا بالاخره به واقعیت بپیونده. لبخند و گریه هم بهنظرم همین روندو دارن...
اول اداشو درمیاری... بعد انقدر برات تکنیکش ساده و محیا میشه که حالا تو موقعیتی که واقعاً باید بخندی، حاضرتر و شارپتر هستی... یا وقتی باید گریه کنی، دستت به گریهکردن میره... درواقع آمادگیشو پیدا کردی...
یه زمانی انقدر قفل شده بود بدنام که هیچجوره گریهام نمیومد. اصلاً احساسه رو نمیتونستم اونقدر لبریز کنم که به نقطهٔ جوش گریه برسه...
ولی با انجام یکسری تمرینها و تماشای ماهعسل و فیلمهای کلاسیک با احساس، و تمرین همدلی با آدمهای دور و برم، همینجور تونستم راحتترش کنم... بهحدی برسونم که الآن دیگه خیلی راحت میتونه اشک تو چشام جمع بشه... به قول خارجکیها teary-eyed بشم... حتی اگه بعدش به یه گریهٔ مفصل ختم نشه...
قطعاً موسیقی کلاسیک و اپراهای پرشور و حرارت هم کمک میکنن... وقتی صدای خوانندهای رو میشنوی که انقدر وسیع و بسیط میتونه نتها رو بخونه و بکشه و تحریر بده... واقعاً اون حس کودکه تقویت میشه... حتی ممکنه از شدت احساس، اشک هم تو چشات جمع شه...
ولی گریهکردن خیلی خوبه. هم برای مردها هم زنها... هر کی غیر از این میگه، نمیدونه داره از چی صحبت میکنه... اصلاً باید براش برنامهریزی کرد... نه اینکه سالیان سال بدون گریه بیایم و بریم و فکر کنیم داریم زندگی عاقلانه و متعادلی میکنیم...
بلکه هر روز شاید باید یه اشکی ریخت...
وقتی میگم تعادل منظورم اینور قضیه رو دیدن هم هست...
نه اینکه فقط اشک بریزی... هر روز باید یک بدنخند و روحخند و اصلاً قنجرفتن کل وجودت رو هم احساس کنی... قند تو دلت بشکنه و آب بشه تمام وجودتو شل و پخش روی زمین بکنه...!
ولی همونقدر که خندوانه واجبه، گریهوانه هم واجب هست...
همونقدر که خندوانه مهمه، ماهعسل هم حیاتییه...
هر دو شو، با دوز مناسبی، هر روز نیاز داریم...
اگه نه، حداقل هر هفته...
گریه آدمو میسازه... روح آدمو جلا میده... بهش فرهنگ عاطفی اضافه میکنه... متمدن عاطفیمون میکنه، نه فقط متمدن در یکسری ظواهر و جعلیات.