
déjà vu
مدتیست (تقریباً) هر اتفاقی میفتد، هر برنامهای که میبینم، یا وارد هر مکالمه یا شرایط که میشوم، احساس میکنم قبلاً آن را تجربه کردم. یا حداقل خیلی آشنا به نظر میرسد...
آماده بودم تا به تناسخ اعتقاد پیدا کنم، اما با یک سرچ ساده، پوزیتیویستهای عالم وب مانع این پیشرفت شدند!
گفتند مشکل مربوط به حافظه است... اشخاصی که حافظهشان خیلی قوی میشود، دائماً دنبال نقاط اشتراک شرایط میگردند و بهمحض اینکه چراغهای مختلفشان درمورد شباهتهای یک وضعیت با وضعیتهایی که بهسرعت میتوانند در حافظهشان به یاد بیاورند، روشن میشود، به اشتباه دچار دژاوو میشوند.
با اینکه اکثریت دوستان در ویکیپدیا و انجمنها این جواب را دادند، بعضیها هم به عقاید بودایی رهسپارم کردند! و یک سرنخهایی هم دادند... دلم نمیخواهد آنقدر دگم باشم که حداقل حرفشان را تا انتها گوش نکنم... ببینم چه میگویند...
به نظرم اعتقاد کورکورانه و تبعیت بیچونوچرا از یک مدل علمیگراییِ بهشدت ابتدایی و ساده، چیزی جز حماقت نیست. درواقع این دسته از افراد بهظاهر علمباز، از برخی باورمندهای مذهبی هم فاندمنتالتر و متعصبتر تشریف دارند! در انتها میبینی خودشان همان چیزی شدهاند که بهظاهر منتقدش هستند...
نظر من؟ باید تعادلی وجود داشته باشد... نمیشود تمام باورهای ظاهراً متافیزیکال یا فراتر از دنیای قابل درک دانشمندان اشتباه و بیپایه باشد... ممکن است هنوز در آزمایشگاههای این دوستان به اثبات نرسیده باشد، اما بالاخره یک ریشه و پایهای پشتش هست... تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها...
برای همین است دکتر کالین راس را خیلی دوست دارم. چون سعی میکند آزمایشها و دستگاههایی طراحی کند تا بعضی باورهای مربوط به انرژی و تلهپاتی را بتواند در آزمایشگاه بسنجد... یا شرایطی برای سنجش آنها بیابد... افرادی مانند او را بسیار علمیتر میدانم، تا برخی از این مدعیان علم. راحت بگویم، اگر دانشمندی با قطعیت از مسائل حرف میزند، باید به دانشاش شک کرد...
حالا آیا دژاوو یک مسئلهٔ مربوط به حافظه است؟ یا ریشهای متافیزیکال دارد؟ مربوط به زندگیهای گذشتهٔ روحهای ماست؟ یا تلهپاتیِ افکار و اندیشههای دیگرانی که آن موقعیتها را تجربه کردند، که به ذهن ما پژواکهایش سفر کرده است؟ نمیدانیم... قطعاً نمیدانیم... دانشمند باید همهٔ این گزینهها را پی بگیرد... ممکن است خیلی از این چیزهای بهظاهر غیر فیزیکال، یک مانیفست فیزیکال هم در دنیای انرژی کهکشانی ما داشته باشند...
چرا در نظر نمیگیریم که عقاید خرافی و باورهای فولکلور و حتی افسانهها و متون مذهبی، دارند با زبان استعاره صحبت میکنند؟ چرا این را متوجه نمیشویم که قرار نیست موبهمو چیزهایی که میگویند، جانبخشی شود و یک مدل زندهٔ فیلمهای علمی-تخیلی و ترسناک پیدا کند؟
چرا فکر نمیکنیم که منظور از روح، همان انرژی الکترومغناطیسی حاضر در اتمها و سلولهای موجودات زنده است؟
یا جن و شیطان، درواقع یک نوع باگ در دنیای الکتروشیمیایی نورونهای مغزی است که بهنظر میرسد یکسری عقاید عجیب و حالتهای رفتاری، طرف را تسخیر میکند؟
بهنظرم باید استعاره را جدی گرفت. نباید آزمایش علمی را محدود به نوعهای رایج آزمایشگاهی کرد... آزمایشگاهی هم وجود دارد که خیلی از مدعیان علم درنظر نمیگیرند... و آن آزمایشگاه عقل و فلسفه است... از دیرباز، آزمایشگاه عقل و منطق، با جسم فلسفه کارهایی را پی میگرفته که در چند صد سال اخیر ظاهراً جامعهٔ علمزدهٔ وحشیوار، دلش میخواهد از آن فاصله بگیرد...