شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

مسئله اصلی در نوشتن

قضاوت‌نکردن است. تنها بایدی که وجود دارد این است که بی‌قضاوت و نظر، فقط به‌طور مداوم طناب‌های ایده‌ها را به سوی زمین بکشی... از دنیای ذهنیت و تخیل به دنیای عینیت و ماده.

وقتی روبه‌روی صفحه سفید هستی، باید بیشتر از هر چیز، در لحظهٔ حال باشی... درگیری گذشته خرابت می‌کند؛ نگرانی آینده در سکون نگهت می‌دارد...

سریع حرف‌های منتقدین می‌آید در ذهنت. و ترس ورت می‌دارد از آن حرف‌ها... درواقع مشکل تو ترس است. باید با این ترس بجنگی، نه با به‌تعویق‌انداختن...

هرروزنویسی راه چاره است. برای جنگیدن با چیزی که به‌نظرم باید عنوان کمال‌پرستی روی آن گذاشت؛ چون دیگر از یک گرایش منطقی و ملایم به کمال پا را فراتر گذاشته و به پرستش آن رسیده!

راه چاره این است که نقدها را بشنوی. نقدها را فرا بخوانی... و نقدها را هم بیاوری روی صفحه.

راه چاره این است که با خودت به صلح برسی... حداقل رو به سوی آن داشته باشی... که هر روز این صلح با خود و با قدرت، خود بودن‌ات را افزایش دهی...

من با قدرت خودم هستم... و با قدرت و افتخار، هم نیکویی و هم عیب‌هایم را جار می‌زنم... یا یواشکی می‌گویم... اما می‌گویم...

نباید از قضاوت ترسید. باید تمرینِ عدم‌قضاوت را کرد... اگر خودت یاد بگیری که یادگرفته‌های خویش را از یاد ببری، می‌رسی به جایی که دوباره به فطرت اولیه‌ات برمی‌گردی: حضورِ بی‌قضاوت.

ما درس‌های اشتباهی را گرفته‌ایم... از ابتدا چنین نبودیم...

در زندگی همه‌مان روزی و زمانی بود که هر عطسه یا سرفه‌ای هم که می‌کردیم، زیبا و یک‌جور هدیه برای تمام اطرافیان‌مان بود...

نمی‌توانستیم، حتی اگر تلاش می‌کردیم هم، که چیزی جز زیبا و دوست‌داشتنی باشیم...

چرا امروز هم نتوانیم به همان ویژگی‌ها و خصایل بازگردیم؟

چهره‌مان دیگر به آن زیبایی نیست؟ کی گفته؟

ربطی به این چیزها دارد؟

یا صرفاً یک ویژگی در شخصیت و نحوهٔ بیان‌مان بود که دیگران را به ما علاقه‌مند می‌کرد؟

اگر انرژی پشت حرف‌هایمان، عشق و مهربانی و کنجکاوی کودکانه باشد، بقیهٔ چیزها خودبه‌خود حل خواهند شد و در جای خود قرار خواهند گرفت؛ به نفع ما... کائنات وتو خواهد کرد و شرایط به‌نفع ما رقم خواهد خورد...

باز همان حرف‌ها را می‌توانیم بزنیم که واقعاً ته دلمان است. اما وقتی از این انرژی به جهان نگاه کنیم و حرف‌ها و حتی بزرگترین نقدها را با این انرژی دغدغه‌مند و مهربانانه بزنیم، و خودمان پیشاپیش به قضاوت دیگران و خود نرویم، می‌بینیم که نقدهای دیگران هم کوچکترین تأثیری بر ما نخواهد گذاشت.

اینجا البته باید فرق قائل شوم بین نقد ذات و ارزش‌مندی یک شخص، با انتقاد از اعمال و گفتار و رفتار وی... اولی خشونت را در جهان می‌پراکند؛ دومی عامل اساسی پیشرفت است؛ اگر درست و با انرژی مهر دریافت شود...

هم فرستنده هم گیرنده‌هایمان را با مهر اگر کوک کنیم... دیگر نه قضاوت می‌کنیم (از نوع اول) نه قضاوت میشنویم...

همهٔ سخنان‌مان زیبا و کارگشاست.

دیگر همه دوست دارند همهٔ حرف‌هایمان را بشنوند...

و خودمان بیشتر از همه، انگیزه و انرژی داریم که حرف‌های خودمان را به صفحه بیاوریم و حرف‌های دیگران را هم ــ حتی و گرچه نقدآمیز ــ با بهترین نیات بشنویم و دریافت کنیم.

به‌قول ارسطو:

برای اینکه از انتقاد درامان باشید، فقط یک راه وجود دارد:

هیچ کاری نکنید، هیچ سخنی نگویید، و هیچ‌چیز هم نشوید...

مهم این است که نقد را با بهترین انگیزه‌ها بشنویم و دریافت کنیم.

و کمک کنیم آن‌ها نیز، اگر نقدشان به ذات و شخصیت ما برگشت، خود را اصلاح کرده و اعمال را از افراد و ذات‌شان جدا کنند. چون نقد ذات هر شخص، یعنی نقد ذات خویشتن... همان‌طور که عزت‌نفس‌داشتن یعنی نه‌تنها احترام به ذات خویش، بلکه به‌رسمیت‌شناختن اهمیت و شأن ذاتی در تمام اشخاص دیگر...

۹۷/۰۳/۱۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

لحظه‌نگار
خیلی کوتاه
نظرگاه
Bates Motel

«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که به‌شدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساخت‌ش می‌گذره، هم فیلم درادامه‌اش ساختن، و هم فیلم تحت‌تأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکه‌ام کرد. هیچ‌کس نمی‌تونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دوره‌زمونه بتونی یک همچین سریال خوش‌فرم و خوش‌قصه‌ای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...

بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوق‌العاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبی‌یه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیت‌های فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصل‌ها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیت‌پردازی می‌شن... و بازی‌هاشون هم خوبه.

امّا سؤالی که برای خیلی‌ها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبه‌مو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصل‌اش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده می‌شه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبه‌موی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)

اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهت‌های بعضی نماها در عین تفاوت‌های اساسی‌یی که دارن... همه و همه می‌تونست در «اجرا» یک فاجعهٔ به‌تمام‌معنا ازآب‌دربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهت‌ها و تفاوت‌ها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیت‌هایی که خودش ساخته بیشتر پای‌بنده، تا شخصیت‌هایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیت‌های خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سن‌اش بگیرید تا کل وجوه شخصیتی‌اش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمی‌انجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...

ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب می‌داشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چه‌چیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمی‌شد... و به‌نظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابل‌باور می‌رسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازی‌ها و فرم تصویری کار همه و همه موفق می‌شن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حس‌های ما رو به‌درستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگی‌یه...

...
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...