
مسئله اصلی در نوشتن
قضاوتنکردن است. تنها بایدی که وجود دارد این است که بیقضاوت و نظر، فقط بهطور مداوم طنابهای ایدهها را به سوی زمین بکشی... از دنیای ذهنیت و تخیل به دنیای عینیت و ماده.
وقتی روبهروی صفحه سفید هستی، باید بیشتر از هر چیز، در لحظهٔ حال باشی... درگیری گذشته خرابت میکند؛ نگرانی آینده در سکون نگهت میدارد...
سریع حرفهای منتقدین میآید در ذهنت. و ترس ورت میدارد از آن حرفها... درواقع مشکل تو ترس است. باید با این ترس بجنگی، نه با بهتعویقانداختن...
هرروزنویسی راه چاره است. برای جنگیدن با چیزی که بهنظرم باید عنوان کمالپرستی روی آن گذاشت؛ چون دیگر از یک گرایش منطقی و ملایم به کمال پا را فراتر گذاشته و به پرستش آن رسیده!
راه چاره این است که نقدها را بشنوی. نقدها را فرا بخوانی... و نقدها را هم بیاوری روی صفحه.
راه چاره این است که با خودت به صلح برسی... حداقل رو به سوی آن داشته باشی... که هر روز این صلح با خود و با قدرت، خود بودنات را افزایش دهی...
من با قدرت خودم هستم... و با قدرت و افتخار، هم نیکویی و هم عیبهایم را جار میزنم... یا یواشکی میگویم... اما میگویم...
نباید از قضاوت ترسید. باید تمرینِ عدمقضاوت را کرد... اگر خودت یاد بگیری که یادگرفتههای خویش را از یاد ببری، میرسی به جایی که دوباره به فطرت اولیهات برمیگردی: حضورِ بیقضاوت.
ما درسهای اشتباهی را گرفتهایم... از ابتدا چنین نبودیم...
در زندگی همهمان روزی و زمانی بود که هر عطسه یا سرفهای هم که میکردیم، زیبا و یکجور هدیه برای تمام اطرافیانمان بود...
نمیتوانستیم، حتی اگر تلاش میکردیم هم، که چیزی جز زیبا و دوستداشتنی باشیم...
چرا امروز هم نتوانیم به همان ویژگیها و خصایل بازگردیم؟
چهرهمان دیگر به آن زیبایی نیست؟ کی گفته؟
ربطی به این چیزها دارد؟
یا صرفاً یک ویژگی در شخصیت و نحوهٔ بیانمان بود که دیگران را به ما علاقهمند میکرد؟
اگر انرژی پشت حرفهایمان، عشق و مهربانی و کنجکاوی کودکانه باشد، بقیهٔ چیزها خودبهخود حل خواهند شد و در جای خود قرار خواهند گرفت؛ به نفع ما... کائنات وتو خواهد کرد و شرایط بهنفع ما رقم خواهد خورد...
باز همان حرفها را میتوانیم بزنیم که واقعاً ته دلمان است. اما وقتی از این انرژی به جهان نگاه کنیم و حرفها و حتی بزرگترین نقدها را با این انرژی دغدغهمند و مهربانانه بزنیم، و خودمان پیشاپیش به قضاوت دیگران و خود نرویم، میبینیم که نقدهای دیگران هم کوچکترین تأثیری بر ما نخواهد گذاشت.
اینجا البته باید فرق قائل شوم بین نقد ذات و ارزشمندی یک شخص، با انتقاد از اعمال و گفتار و رفتار وی... اولی خشونت را در جهان میپراکند؛ دومی عامل اساسی پیشرفت است؛ اگر درست و با انرژی مهر دریافت شود...
هم فرستنده هم گیرندههایمان را با مهر اگر کوک کنیم... دیگر نه قضاوت میکنیم (از نوع اول) نه قضاوت میشنویم...
همهٔ سخنانمان زیبا و کارگشاست.
دیگر همه دوست دارند همهٔ حرفهایمان را بشنوند...
و خودمان بیشتر از همه، انگیزه و انرژی داریم که حرفهای خودمان را به صفحه بیاوریم و حرفهای دیگران را هم ــ حتی و گرچه نقدآمیز ــ با بهترین نیات بشنویم و دریافت کنیم.
بهقول ارسطو:
برای اینکه از انتقاد درامان باشید، فقط یک راه وجود دارد:
هیچ کاری نکنید، هیچ سخنی نگویید، و هیچچیز هم نشوید...
مهم این است که نقد را با بهترین انگیزهها بشنویم و دریافت کنیم.
و کمک کنیم آنها نیز، اگر نقدشان به ذات و شخصیت ما برگشت، خود را اصلاح کرده و اعمال را از افراد و ذاتشان جدا کنند. چون نقد ذات هر شخص، یعنی نقد ذات خویشتن... همانطور که عزتنفسداشتن یعنی نهتنها احترام به ذات خویش، بلکه بهرسمیتشناختن اهمیت و شأن ذاتی در تمام اشخاص دیگر...