عکس مال اون فیلم نیست؛ ولی اتمسفر اون فیلمو فکر کنم داره... نظر شما چیه؟
به نظرم اضافهکردن بخشهای کتاب «صادق هدایت» به انتهای این کتاب، چندان لزومی نداشت... اگرچه به نظرم افزودن آن روشی زیرکانه بود برای خطکشیدن روی این نکته که پرداختن به حقوق حیوانات صرفاً مربوط به جوامع پیشرفته است؛ امّا به نظرم باید کتابهای بیشتری از این جنس ترجمه شوند تا دیگر خود خواننده بداند که «هدایت»هایی در مملکت خود نیز بودهاند که صد سال پیش دم از این عقاید میزدند. هر چند پیامشان کاملاً از تمام جهات شستهرفته و پالایشیافته چون عقاید پروفسور فرانسیون نبود...
در کل ترجمهی روان و خوبی بود از یک کتاب روان و فوقالعاده و خواندنی، و البته جذاب که در متقاعدکردن افراد به دستکشیدن از خوردن محصولات حیوانی، استدلالهای بینظیری دارد. تقریباً سخت است بتوان بر استدلالهایش خط بطلان کشید یا دستکم در آغاز برخورد با چنین مفاهیمی، به فکر فرو نرفت...
The author has some interesting insights and wisdom. I really like his style of writing, which resembles speaking or writing on social media! It really gives you a sense that author is talking to you personally. and that is very much in-line with the text, which is him giving us his own personal experience and anecdotes about life and rules we learnt that we should rethink. All in all, an interesting read. A lot of his wisdom I don't agree with, because I haven't got to his level of wisdom about life experience yet, but even those which I don't agree with, I can see that he might probably be on to something.
«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که بهشدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساختش میگذره، هم فیلم درادامهاش ساختن، و هم فیلم تحتتأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکهام کرد. هیچکس نمیتونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دورهزمونه بتونی یک همچین سریال خوشفرم و خوشقصهای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...
بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوقالعاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلاتسازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبییه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیتهای فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصلها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیتپردازی میشن... و بازیهاشون هم خوبه.
امّا سؤالی که برای خیلیها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبهمو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصلاش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقهای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده میشه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبهموی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)
اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهتهای بعضی نماها در عین تفاوتهای اساسییی که دارن... همه و همه میتونست در «اجرا» یک فاجعهٔ بهتماممعنا ازآبدربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهتها و تفاوتها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیتهایی که خودش ساخته بیشتر پایبنده، تا شخصیتهایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیتهای خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سناش بگیرید تا کل وجوه شخصیتیاش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمیانجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...
ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب میداشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چهچیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمیشد... و بهنظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابلباور میرسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازیها و فرم تصویری کار همه و همه موفق میشن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حسهای ما رو بهدرستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگییه...
بهترین کتاب ارتباطی از نظر من. کتابی که هم تئوری و مدل ذهنی یک شیوهٔ ارتباطی بهشدت «صلحآمیز» و «روبهجلو» را شرح میدهد؛ و هم برای این مدل ذهنی، تکنیکهای جزئیتر و تمرینهای عملی ارائه میکند. فقط باید این کتاب را خواند. الحق که «ارتباط غیرخشونتآمیز» زبان زندگیست؛ و زبان جاریبودن و زبان محبت و عشق.
یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدمهای فیلم رو که میبینیم، در سادگی ولزیشون، خداخدا میکنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همهشون از پس شدیداً خاص و منحصربهفردبودنشون تبدیل میشن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوقالعادهان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همهچی اندازه. همهٔ کارکترا بهجا و خوبپرداختشده. واقعاً یک شاهکار تمامعیاره این فیلم. و عجب عقاید درستحسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمتوسوش به جلورفتنـه. و عجب پدر و مادر مسئلهحلکن و کارراهاندازی... با همهٔ شوخیها و سربهسرگذاشتناشون... این یعنی شخصیتپردازی؛ این یعنی آدمدرستکردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.
رز
احتمال میدم درباره ی بیماری ...
نوشین
نظر شخصی شماست. به نظر من بسیار منحصر به فرد و ابتکاریه.
علی
بسیار زیبا بود فریدجان. ممنون
سجاد افضلی
امیدوارم اتفاقی که خیر ...
سمانه
جالبه...نوشتن هم همینطوره! ...
کلمات
کاش میگفتین کجاست
فرداد جهانبخش
اوه اوه پس خوب شد که گفتم! ...
بابک یزدی
فریدجان سلام. راستش این ...
باران
خیلی مفید بود ممنون
فرید این توصیهات رو این ...