
Amour
Michael Haneke
آیا فیلم اصلاً فرانسوی بود؟ فرانسویها با تمام ضعفهایشان، حداقل عشق را دیگر باید بهتر از این بلد باشند، نه؟ هانتکهٔ اتریشی هیچ شناختی نه از عشق و نه از زندگی افراد سالخورده ندارد... این فیلم ما را نسبت به هر چه پیرمرد و پیرزن است متنفر میکند؛ بهجای اینکه سمپاتی ما نسبت به آنها را بیشتر کند. میگوییم چقدر پیری بد و کریه و نفرتانگیز است. درحالیکه فیلمی مثل «ساراباند» ما را به پیری علاقهمند میکند؛ میگوییم: کاش ما هم اگر پیر شدیم، همچنان مثل یوهان و ماریان سرپا باشیم. اینچنین با عزت نفس و مقحورنشده نسبت به چین و چروکها. حتی گریم «آمور» هم بهنظر میآید در گذاشتن چینوچروک روی صورت پیرمرد و پیرزن اغراق بیشازحد کرده تا هر چه بیشتر ما را متنفر کند.
هانتکه با فیلمش ما را دوست دارد شکنجه دهد و آزار؛ عشق پیرمرد فیلمش هم جز خودآزاری و دیگرآزاری چیزی نیست؛ عشق چنین مفهومی دارد؟ که هم نیازهای خودمان را انکار کنیم هم نیازهای طرف مقابل را؟ امروز منفعلانه به او «برسیم» و بالاخره یک روز به اینجایمان برسد و «پرخاشگرانه» او را با بالشت خفه کنیم؟ این عشق است؟ یا ارتباط «منفعلانه پرخاشگر»؟
فیلم نقاط مشترک زیادی با «ساراباند» شاهکار آخر برگمان دارد؛ بهنظر میآید هانتکه شدیداً تحتتأثیر «ساراباند» این فیلم را ساخته. به شباهت صحنهٔ درخواست از شاگرد موسیقی برای نواختن یک قطعه که چندان بلد نیست مثلاً نگاه کنید که در هر دو فیلم تکرار میشود. یا صحنهٔ نمایش یکسری منظره که حالا البته در «آمور» روی تابلوهای نقاشی دیده میشود.(که چقدر در اینجا پرت و بیحس است و در «ساراباند» بهاندازه و کاربردی!)
هانتکه آزار دارد؛ مریض است. و از این مریضی طرفی هم نمیبندد؛ حداقل آسیبشناسیاش نمیکند. بلکه کاهلانه آن را در اثرش دامن میزند و پهن میکند؛ و به اسم «عشق» نفرت و سادومازوخیسم تحویل میدهد و جوایز را درو میکند. برگمان اما در «ساراباند» حتی پدر ضعیفی بودن خود برای فرزندانش را هم «چکش» میزند و با آسیبهایش حداقل در هنر روبرو میشود. و آن دلواپسی یوهان در پایان فیلم، مو به تن آدم سیخ میکند؛ بسکه انسانی و درست است. اما هانتکه هیچ کاری نمیتواند با بیحسی مزمناش بکند...