
کمی هم برای خودت نگه دار!
۲۹: مصائب «خودافشایی» بیشازحد لزوم...
به نظرم رسید یکی از مشکلاتم اینه که زیاد از حد «خودافشایی» میکنم... رازهامو صادقانهتر از اونچه باید برملا میکنم. پیش کسانی که نباید... حالا «خودافشایی» خودش یعنی دادن اطلاعاتی که بهنظر میرسه میشد نگفت؛ یهجورایی برملاکردن بیشازحد لزوم خود... حالا من دیگه چهجورشم که همین بیشازحد رو هم دارم بیشازحد انجام میدم؟!
حتی وبلاگ هم که به نظر میرسه جای «خودافشایی»یه؛ اما حتی همون هم سبکسنگینهای خاص خودش رو احتیاج داره. مشکلی که من دارم اینه که فکر میکنم حسابگری و سنجیدن و با رندی و درایت صحبتکردن یعنی دروغ؛ متضاد صداقت. سنگی که دیروز به سرم خورد نشونم داد که اصلاً اینطوری نیست. اصلاً صداقت یک مفهوم پیچیده است. چه چیزی راسته؟ چه چیزی دروغ؟ آیا غیر از اینه که تمام حرفهای ما به نوعی قصهها و معانییی هستن که خودمون به زندگی دادیم؟ آیا غیر از اینه که این مفاهیم و قصهها دائماً درحال تغییر شکلیافتن و متحولشدن هستن؟ پس چه چیزی راسته؟ بنا به این تعریف، هر جملهای که من در تعریف جهان میگم، جز یک دروغ میتونه باشه؟
پس مسئلهٔ جهان صداقت نیست؛ مسئله شاید بیشتر این باشه که دروغهای قابلقبولتر رو پیدا کنیم... وگرنه همهاش دروغه سرآخر.
در رابطه و ارتباط اما مسئله حتی سختتر هم میشه. ما در رابطه دنبال یک چیزی هستیم؛ هدف داریم... پس هر حرفی که به ذهنمون میرسه رو لزومی نداره بزنیم. باید ببینیم با زدن اون حرف به چه هدفی میخواهیم برسیم؟ آیا اون حرف بهشدت رک و وقیحانه ما رو به تمام اهدافمون میرسونه؟ آیا ارتباط ما با دیگران رو قوی و صمیمیتر میکنه واقعاً؟ یا فقط دیوار احترامها رو خدشهدار میکنه و دیگران حتی کمتر از گذشته به ما اعتماد میکنن؟
به نظرم باید روی این مسائل فکر کنم. و کمی هم پیش خودم نگه دارم!