
جمعهها با فراستی
۲۷
۴ روز بیشتر نمونده. ۴ روز و ۴ پست. و بعد آزادی!
امروز میخوام درهم و برهم بنویسم. هر چیزی به ذهنم میاد و این روزا دغدغهمه. هدیه به تمام کسایی که منو میشناسن و یواشکی به اینجا سرک میکشن تا چیزی درموردم بفهمن که در برخوردهای متقابل هیچوقت نمیتونن بپرسن و بیرون بکشن!
اینجا دفترچهٔ دله. و سعی کردم قالبی رو انتخاب کنم که این دفترچهبودن و حس دانشآموز زندگی بودنم رو بهتر منتقل کنه. اون قالب قبلی با وجود قشنگی، خیلی شیک و رسمی بود. من هر چیزی باشم، شیک و رسمی نیستم! شایدم هستم! ولی در قلبم چنین حسی ندارم... حس هیپیبودن و شلختگی و موهای بلند و دکمههای یکی درمیون نبسته دارم!
خلاصه امروز صبح که جمعه بود، یک ساعت بین ۷:۵۳ تا ۸:۵۳ داشتم هی اعداد اعشاری مختلف رو امتحان میکردم برای طولی که هر خط از مطالب وبلاگ اشغال میکنه؛ که چی بشه؟ که هر خط واقعاً روی یکی از این خطهای دفترچه که توی بکگراند قالب میبینید، قرار بگیره! که باز بیشتر حس دفترچه بودنو دست بده... تا اینجا برای پستهای کوتاه موفق شدم؛ ولی اگه پست بلند باشه، همین فاصلههای کوچک خیلی خیلی ریز، بعد از ۲۰ خط روی هم تلنبار میشه و کلاً میبینی خط ۲۰م کاملاً اومده از خطوط بالاتر؛ یا پایینتر. و پیدا کردن این عدد اعشاری دیوانهام کرده! هی رقم به ته اعشار اضافه میکنم و آزمون و خطا میکنم؛ یه بار میبینم خط ۲۰م خیلی رفته جلوتر؛ یه بار میبینم رفته عقبتر. هی نقطهٔ وسطشونو میگیرم و باز اعشار اضافه میکنم. ولی به نتیجه نمیرسم.
دیروز فکر میکردم امروز باید تهران باشم و بعد از مدتها اسطورهای که سالها از پشت صفحهٔ شیشهای دیده بودم رو از نزدیک ملاقات کنم. کسی که خیلی چیزا بهم یاد داده بود؛ بدون اینکه خودش خبر داشته باشه. معلمهای دنیای امروز هم عوض شدن. دیگه مجبور نیستی همون معلمی رو که تو محلهٔ شما درس میده یا نزدیکترین شهری که میتونی هر روز بهش مسافرت کنی، تحمل کنی. امروز میتونی ۵ سال برنامههای معلمت رو از تلویزیون نگاه کنی، صفحهٔ مجازیشو دنبال کنی و مصاحبههاشو بخونی، بارها فایلهای صوتی جلسات مختلفش رو گوش بدی، و... و تازه حتی یک کلمه هم از زبون اون نشنیده باشی. هیچچیز عذابآورتر از این نیست. چارهای هم نیست ها... ولی بازم نمیشه اعصابخوردکنی این رابطه رو انکار کرد. حتی برای خود اون معلم باید عذاب باشه... که این همه شاگرد داشته باشه و حتی یک کلمه هم از خیلیهاشون نشنیده باشه.
من یکی از اون خیلیهام که تو سکوت، معلمی رو مثل یک استاکر (کسی که یواشکی تعقیب میکنه...) دنبال کردم. از لفظ استاد بدم میاد، برای همین اصرار دارم بگم معلم. چون فراستی با وجود اینکه استاد دانشگاه هم بوده و سالها هم سینما درس داده، و واقعاً سوادش به حدی هست که بشه استاد سینما حداقل در حوزهٔ مطالعاتیاش نه حوزهٔ تجربی و ساخت فیلم، دونست، برای من یک معلم بوده. معلمی شأن بزرگتری داره هر چند پاروزمینتره از استاد. مطمئنم خود فراستی هم از این پاروزمینی بیشتر استقبال میکنه؛ همونطور که روزی به شاگرداش گفت لفظ «استاد» رو از عنوان وبلاگ و صفحهٔ اینستاگرامی که براش ساخته بودن، حذف کنن... این از اون درسهایییه که یک استاد ناتوانه در دادنشون؛ اما یک معلم فقط با زندگیاش به شاگرداش میآموزه...
قرار بود امروز تهران باشم و در اولین جلسهٔ کلاسی به نام «سینما-تحلیل» شرکت کنم و «ساراباند» ببینیم و سکانس به سکانس نقد کنیم... و بفهمیم آیا برگمان پدر خوبی بوده یا اصلاً پدر نبوده؟! و بعد «زندگی دوگانهٔ ورونیک» ببینیم و تلاش کنیم فرق روشنفکری برگمان با روشنفکری کیشلوفسکی رو درک کنیم... آیا این ۲ از یک تبارن؟ آیا کیشلوفسکی فرزند خلف امثال برگمانه؟ آیا خود برگمان هم حتی مثل خودش هست؟ آیا حتی همنسلهای برگمان هم مثل اون هستن؟ آیا تارکوفسکی مثلاً همون روشنفکری که برگمان داره رو تو فیلماش ارائه میکنه؟ یا خود برگمان آیا تو «مهر هفتم» همون آدمییه که بعداً «صحنههایی از زندگی زناشویی» رو میسازه؟ یا همون سال اصلاً «توتفرنگیهای وحشی» رو میسازه؟ چطور میشه یه نفر هم «مهر هفتم» بسازه هم «توتفرنگیها...»؟ اونم تو یک سال میلادی؟! باورش سخته. چطور میشه کسی انقدر در درک درد یک فرزند از پدری بیمهر قوی باشه در «ساراباند»، اما تو زندگی واقعی، به شهادت مصاحبههای خودش کوچکترین پدرییی برای فرزندای خودش نکرده باشه؟
فراستی در سال ۸۹ با هفت اومد و برای ما چنین تناقضهایی رو پهن کرد. بهمون گفت زندگی پیچیدهتر از اینه که سؤالهایی مثل سؤالهای بالا جوابهای سرراست و واضح داشته باشن... ما رو با تناقض آشنا کرد؛ با رابطهٔ دیالکتیکی؛ با «دو سر یک تضاد»! (ای جان! قربون این اصطلاحاش برم!) با اینکه حتی چیزهای به ظاهر متضاد هم میتونن در آن واحد حقیقت داشته باشن... فراستی در آن واحد هم یک معلم مهربون بود، هم در مقابل روشنفکرهایی که ادعاشون زیاد بود، یک والد خشمگین. اگه فیلمسازی میومد تو هفت شرکت میکرد و آماده بود به حرفاش گوش بده، باهاشون خوب تا میکرد و حتی لحنشو مهربون میکرد! اما کافی بود فیلمسازی نیاد و تحریم کنه، یا بیاد و حرف گوش نده و دائم ادعاهایی رو تکرار کنه که به نظر فراستی تو فیلماش بازتاب نداشته، تا دیگه فراستی پسرخوببودنشو کنار بذاره و بدجوری «بیاد براش»!
این جمعه مثل جمعههای چند سال قبل نبود... قرار نبود فراستی رو ساعت ۱۱ شب کنار جیرانی یا گبرلو یا افخمی ببینم و منتظر بشینم که امشب قراره با کدوم آدم مناظره کنه و چطوری باهاش تا کنه؟! امشب فراستی مهربونهاس یا اخموی جنگجوئه؟! نه! هفت بعد از عید ۹۶ دیگه دنبال نشد... شاید افخمی خسته شده بود یا فکر کرد کاری که میخواسته رو کرده، یا نمیخواست شرطشو با ایوبی فراموش کنه... (وقتی دشمنات زمین میخوره، دیگه چه اهمیتی داره که تو ادامه بدی... بهتره تو هم شمشیرتو بندازی زمین... این بهترین موقع است برای این کار.) این جمعه قرار بود برم «کافه ژی» کافهٔ جدید فراستی در تهران.
ولی دیشب زنگ زدم و معلوم شد مهلت ثبتنام تمدید شده (شاید استقبال خیلی زیاد بوده!) و جلسهٔ اول از فردا شروع نمیشه و تاریخ بعدیاش رو «متعاقباً» اعلام میکنن...! گفتم از استانی دیگه میخوام بیام، گفتن شماره کارت رو میدن که شهریهٔ کلاس رو واریز کنم. ۱ ماه، ۴ جلسه، ۲۰۰ هزار تومن. به نظر عادلانه میاد. با پول رفتوآمد زیادتر هم میشه، ولی تصمیم گرفتم با اتوبوس برم و توی تهران هم از مترو استفاده کنم که بیشترین صرفهجویی رو بکنم. به قول فراستی، «هنوز دستم تو جیب خودم نیست...»؛ و این یعنی بدبختی.
امشب جمعهای دیگه بدون فراستی گذشت؛ تا ساعت ۱۰ونیم شب. بیدار شدم. قبل از اینکه چند صفحه روی کاغذ بنویسم (صفحات صبحگاهی!) و حتی چیزی بخورم، یادم افتاد قرار بود زنگ بزنم «کافه ژی» و شماره کارتو بگیرم. سریع زنگ زدم و خداخدا کردم خود فراستی گوشی رو نگیره! چون جمعه دیروقت بود و ممکن بود منشیهای کافه رو فرستاده باشه خونه و فقط خودش سر کافه باشه...
ولی خدا رو شکر منشی هنوز بود... یک آقایی گوشی رو برداشت. غرض از مزاحمتمو براش گفتم و اونم شماره کارت رو برام خوند و گفت: «به نام مسعود فراستی، بانک فلان...» خب چه انتظاری داشتی؟ کافه مال فراستییه؛ کلاس کلاس خودشه؛ خب قاعدتاً شماره حساب خودشم میده.
ولی برای یه «استاکر» مثل من این لحظهها عجیبه؛ غیرواقعییه... میتونید تصور کنید چه اضطرابی دارم برای روزی که از نزدیک بخوام معلم رو ببینم... مطمئنم خودش دست مهربونی به سرم میکشه و در همون اولین کلام، هر نوع اضطرابی رو برام حلوفصل میکنه.
ولی بازم نمیتونم این اضطراب رو انکار کنم... اگه ناامیدم کنه چی؟ اگه اصلاً براش مهم نباشه که این همه سال دنبالش کردم؟ باید تمرین کنم حتی بدترین سناریوهای ممکن رو هم برای خودم تصور کنم و نحوهٔ برخورد مناسبی رو برای اون مواقع آماده کنم.
هر چند ته ته دلم میدونم هیچ معلمی نیست که شاگردشو پس بزنه... اگه خودت بودی و یه نفر اینجوری عاشقانه به نظراتت اهمیت میداد نه به قیافهات یا تیپات، بلکه به نظراتت؛ چیزی که شاید برای یک عاشق هم نقطهای باشه که بتونه از عاشقی دست برداره و بگه: «ببین من همهچی تو رو دوست دارم! ولی واقعاً از نظراتت بدم میاد!» اما تو فراستی رو با وجود تمام نظراتش دوست داری. و تازه از تیپ و قیافه و اخلاق و شخصیتشم متنفر نیستی! با وجود اینکه خیلیها نمیتونن هیچکدوم از اینا رو در فراستی تحمل کنن! پس دیگه چی میخوای؟
همهچیز روبهراه خواهد بود... تو یک فرصت دوباره به دست آوردی. تا جلسه عقب افتاده، فیلما رو ببین؛ نقداشونو بخون؛ براشون نقد بنویس حتی. خلاصه مشقاتو انجام بده تا دیگه رسماً هیچ نگرانییی نداشته باشی. تا با دغدغه بری سر کلاس؛ اگه تا حالا میخواستی فقط بری که جلوی خورشید آقای معلم ۲ ساعتی آفتاب بگیری و پرانرژی برگردی سر زندگیات! حالا با دیدن «ساراباند» و «صحنههایی از زندگی زناشویی» و «عشق» و «زندگی دوگانه...»، میری که ببینی فرق عشق هانکه با عشق برگمان در چیه؟ (عشق فراستی رو دیگه نمیدونیم...!) با این سؤالها میری... موفق باشی!