دیکتهٔ نوشتهشده
۲۵
نوشتن؛ نوشتن و نترسیدن؛ افشای راز؛ گفتن حرفی که میشد نگفت...
شاید سخت باشد، یا آسان. شاید سهل باشد یا ممتنع.
اما چیزی برای مخفیکردن نیست...
ممکن است مخاطب را آنقدر بد و پلید تصور کنی که نخواهی رموزت را بفهمد...
اما چه رمزی؟ چه رازی؟
در سکوت میتوان فرمانروایی کرد... میتوان هیچ نگفت و اجازه داد قوهٔ تخیل مخاطب، فقط بهترینها را در تو فرافکند و پروجکت کند.
یا میتوان حرف زد و دیکته را نوشت و منتظر تصحیح معلم ماند. معلمی که بیشترین درسها را میتوان از آنان آموخت؛ مردم...
روشنفکرنماهای بیشعور، مخاطب را احمق فرض کرده و تنها برای سطحیترین امیال آنها حساب باز میکنند. نمیدانند که این باور آنهاست که خودش مقدمات حقیقتپیداکردن خود را فراهم میکند.
هر چه از مردم بخواهی همان میشوند. اگر آنها را خنگ و نادان فرض کنی، احمقانه عمل میکنند تا تو به پیشگوییات تحقق ببخشی. اما کافیست به آنها به اندازهٔ کافی اعتماد کنی؛ به توانشان، به فهم و شعورشان، تا به تو نشان دهند باید حالاحالاها دفتر و قلمت را دمدست نگه داری و ازشان نوت برداری و درس بگیری.