شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

خواندن شعر

خلاصه‌ای از فصل ششم کتاب «هنر کتاب‌خواندن»

از میان انواع نوشته‌های ادبی خواندن هیچ‌کی به‌قدر شعر مشکل و پیچیده نیست. اولاً به این دلیل که طرز خواندن شعر بستگی تام به رابطه‌ای دارد که بین خواننده و شعر برقرار می‌شود. ثانیاً بدین جهت که شعر نیز مانند موسیقی وسیله‌ای برای بیان و تفسیر ظریف‌ترین احوال فکری‌ست.

حال که شما شاعرید...

بهتر است اول از خودمان یعنی من و شما که دیوانی را باز و خود را برای خواندن آن «آماده» کرده‌ایم صحبت کنیم.

باید این نکته را دریابیم که ما هم به‌نوبهٔ خود شاعریم؛ که تارهای شعری در وجود ما هست و می‌تواند احساسات پاک و عالی ما را تیزتر کند. باید بدانیم که تنها از راه بیدارکردن این احساسات است که هر قدر هم ناچیز باشند می‌توانیم خویشتن را به خود بشناسانیم.

شعر همیشه آمادهٔ پذیرایی از ما نیست. باید موقع این کار را شناخت یا به شعر فرصت داد تا چنین موقعی پیش آید. شعر از اجزای حیات معنوی ماست، یک مادهٔ غذایی، یک واقعیت و یک حقیقت درونی‌ست، از آن نوع که کمتر بدان توجه می‌کنیم؛ امّا کافی‌ست که حقیقت آن را دریابیم تا فوراً حدود معنای آن و جان گرم آن را درک کنیم.

با صدای بلند...

آن‌گاه کتاب شعر خودمان را باز کنیم و بخوانیم. بهتر است با صدای بلند بخواینم چه شعر برای این نوشته شده است که هم شنیده شود و هم دیده شود...

علت آن‌که نمایش شعر در چاپ آن این همه اهمیت دارد همین است.

بکوشیم که آهنگ شعر را بشناسیم؛ امّا مبادا هجاهایی را که زائد و یا بی‌فایده می‌دانیم حذف کنیم. کشش‌ها و حرکات نقش بسیار مهمی در شعر دارند. شاعر در برابر حالت غیرقابل‌بیانی قرار گرفته‌است که پیوسته می‌ترسد نتواند آن را چنان‌که باید مجسم کند. ما باید در کشف این حالت به او کمک کنیم.

مع‌هذا در صدد نباشیم که مقصود شاعر را «فوراً» درک کنیم. عدهٔ زیادی از دوست‌داران شعر می‌خواهند به هر قیمت که باشد رابطه‌ای منطقی یا رشته‌ای استدلالی در شعر بیابند. آنان توجه ندارند که دل برای خود منطقی دارد که منطق از آن بیزار است.

بگذاریم که شعر تصاویر و اشکالی را که نمایندهٔ فکر اوست از برابر دیدگاه ما بگذراند و صداهای زیر و بمی را که نمایندهٔ آهنگ کلام اوست به گوش ما برساند. کاری کنیم که صورت‌ها، تشبیهات و آهنگ‌ها در ما تأثیر کنند و در درون ما به نقطه‌ای از احساس برسند که شعر شاعر از آن برخاسته است.

برای نزدیک‌شدن به شعر چنان کنیم که گویی رو به فروغ شگفت‌آور سحرگاهان پیش می‌رویم، یا آنکه روشنایی نیم‌رنگ ستاره‌ها دیدگان ما را می‌نوازد، یا طوفانی برخاسته، اشیاء، موجودات و حتی خودمان را در کام خویش فرو می‌برد.

دکلمهٔ شعر

اگر در طول اعصار گذشته به عقب برویم می‌بینیم که همیشه شعر را با صدای بلند خوانده‌اند. این حالت از دورانی که شعر پیدا شده در اصل و ریشهٔ آن وجود داشته و اکنون نیز در میان اقوامی که به حالت ابتدایی به‌سر می‌برند به همان صورت اصلی باقی مانده است.

اگر طرز شعر خواندن عالی باشد نقشی بازی می‌کند که نمی‌توان با بی‌اعتنایی در آن نگریست. دکلمهٔ شعر هنوز هم بزرگترین خادم شعر است، می‌تواند مردمی را گرد خود جمع اورد و باب تازه‌ای را در ذهن کسانی که هنوز با خوانندهٔ غیبی و پیروان‌اش سروسری دارند بگشاید...

خوب‌شعر‌خواندن چگونه است؟

اگر از من بپرسند چه کسی شعر را خوب می‌خواند فوراً می‌گویم که خود شاعر. شاعر با شعر خویش زیسته؛ رنج و درد آن را دیده، با شعف و نشاط آن شریک بوده است.

نویسندهٔ ارجمندی می‌گوید: «بسیار دیده‌ایم که بهترین خواننده در برابر شعری که به‌نظر او بی‌شکل و گنگ آمده دچار تردید شده؛ آن‌گاه خود شاعر سر می‌رسد و شعر را می‌خواند. حتی اگر شاعر مهارتی در این کار نداشته باشد، روابط و هجاها آهنگ حقیقی خود را به‌کمک او بازمی‌یابند و الهامی را که شعر حامل آن است، به‌صورت اصلی آن مجسم می‌سازند.»

گاهی اتفاق می‌افتد که شعر را می‌توان با آهنگ‌های مختلف خواند، یا به‌صورتی خواند که از فکر شاعر دور باشد.

دور‌نگاه‌داشتن خویش

قرائت شعر یا دکلمهٔ آن نیازمند تواضع بسیار است؛ چه خطرناک‌ترین دشمنی که در کمین شعر نشسته، خواننده‌ای‌ست که خود را به‌جای شاعر بگذارد.

تنها سادگی می‌تواند درستی و زیبایی آهنگ شعر را حفظ کند. ژاک کوپو از همین راه توانسته است کامل‌ترین و مشکل‌ترین آثار معروف شعری را بخواند. موفقیت او در این است که او می‌تواند برخلاف دیگران محضر شعر را بی‌مدعی بگذارد و حجاب خوانندگی را از روح و نبوغ شعر دور کند.

شعر و موسیقی

خطاهایی که از خواندن آثار شعری، روی می‌دهد، گاهی به خیانت می‌کشد.

شعر سرود است نه آواز. شعری که با همراهی موسیقی خوانده می‌شود اغلب هم شعر را از شکل اصلی خود خارج می‌کند و هم موسیقی را. البته گاهی رابطهٔ موزونی بین آن‌ها به‌وجود می‌آید امّا این حالت نادر است. من به سهم خود تصور می‌کنم که به‌هنگام تلفیق این دو عنصر، احساس و روح هر دو تجزیه و متلاشی می‌شود.

هنگامی نیز که خواننده‌ای به دل‌خواه خویش اوزان غلطی را از قبیل آه‌کشیدن‌ها یا لرزانیدن امواج صدا برای طولانی‌ترکردن هجاها می‌آورد، «احساسات» خیلی از خوانندگان آواز را به این تصور خام واداشته که هر شعری را می‌توان با هر زبان غنائی به گوش شنونده فرو کرد و در نتیجه خرابی‌های بسیار به‌بار آورده است. در همین حال است که خوانندهٔ احساساتی از شعر، از نظم سخت آن و از حقیقت عظیم و انسانی آن هیچ نمی‌فهمد و به شعر خیانت می‌ورزد.

[نسخهٔ خلاصه‌شده‌تر کل کتاب]

۹۶/۰۴/۰۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

لحظه‌نگار
خیلی کوتاه
نظرگاه
Bates Motel

«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که به‌شدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساخت‌ش می‌گذره، هم فیلم درادامه‌اش ساختن، و هم فیلم تحت‌تأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکه‌ام کرد. هیچ‌کس نمی‌تونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دوره‌زمونه بتونی یک همچین سریال خوش‌فرم و خوش‌قصه‌ای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...

بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوق‌العاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبی‌یه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیت‌های فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصل‌ها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیت‌پردازی می‌شن... و بازی‌هاشون هم خوبه.

امّا سؤالی که برای خیلی‌ها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبه‌مو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصل‌اش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده می‌شه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبه‌موی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)

اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهت‌های بعضی نماها در عین تفاوت‌های اساسی‌یی که دارن... همه و همه می‌تونست در «اجرا» یک فاجعهٔ به‌تمام‌معنا ازآب‌دربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهت‌ها و تفاوت‌ها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیت‌هایی که خودش ساخته بیشتر پای‌بنده، تا شخصیت‌هایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیت‌های خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سن‌اش بگیرید تا کل وجوه شخصیتی‌اش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمی‌انجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...

ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب می‌داشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چه‌چیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمی‌شد... و به‌نظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابل‌باور می‌رسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازی‌ها و فرم تصویری کار همه و همه موفق می‌شن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حس‌های ما رو به‌درستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگی‌یه...

...
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...