شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

روزنامه‌ها

خلاصه‌ای از فصل نهم کتاب «هنر کتاب‌خواندن»

اگر بنا بود رتبه‌هایی برای خوانندگان در نظر گرفته می‌شد، روزنامه‌خوان، یعنی کسی که میل خواندن را فقط با روزنامه سیراب می‌کند، در درجات پایین‌تر خوانندگان قرار می‌گرفت. این چنین خواننده‌ای معمولاً پرورش کافی نیافته است، ولو آنکه بگوید همهٔ روزنامه‌ها را می‌خواند تا بتواند بی‌طرفانه قضاوت کند. تجربه به ما نشان داده است که او در آخر کار صاحب هیچ عقیده‌ای نخواهد بود و در اکثر موارد به تردید نظری ابراز می‌دارد؛ وحدت از فکر او رخت برمی‌بندد؛ چه در تناقض‌های بی‌شمار غرق می‌شود و از دنبال‌کردن یک خط سیر موزون عاجز می‌ماند.

روزنامه وسیلهٔ نشر متناقض‌ترین آراء به‌شمار می‌رود. البته روزنامه‌هایی هستند که «صفحه» یا «صفحات» خود را به درج مطالب نخبه اختصاص می‌دهند.

نوشتنی‌ها و خواندنی‌های سریع

روزنامه‌نویس همه‌روزه خود را در برابر مقالاتی می‌بیند که باید چاپ کند.

اگر دست‌های بی‌شماری را که در خمیر فرو می‌روند تا نانی چون یک روزنامهٔ یومیه بپزند در نظر آوریم، مشکل نیست که بگوییم این نان از چه قبیل خواهد بود. بهترین و بدترین گفتارها در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و مجموعه‌ای از مقالات به دست ما می‌رسد که ناهم‌آهنگی آن‌ها گوش را می‌خراشد و دل را می‌آزارد. مع‌هذا می‌توان این نقص را به‌وسیلهٔ ایجاد یک نوع تسلسل فکری برطرف کرد.

امّا از این نمونه قاعده‌ای کلی نمی‌سازیم. دام‌هایی که بر سر راه هر روزنامه‌نویس و هر روزنامه‌ای گسترده شده، آنقدر متعدد و از هدف دید مستور است که به‌سختی می‌توان از مخاطرهٔ آن‌ها جست.

خطرناک‌ترین این دام‌ها نفوذ سرمایه‌هایی‌ست که در همه‌جا نفوذ می‌کنند.

خطر دیگر جانبداری‌ست.

حساب وقت

به‌نظر من نباید اوقات زیادی را برای خواندن روزنامه صرف کرد. اگر غذای روح فقط روزنامه باشد مصیبت‌بار است.

افسوس که اکنون چنین می‌کنیم و در چنین راهی می‌رویم. عجلهٔ امروز ما در همهٔ کارها یک صفت عمومی‌ست. روزنامه «بساطی» از معلومات بسیار گوناگون در برابر دیدگان ما می‌گسترد. کسی که روزنامه می‌خواند، هر چند که بخواهد به سنت انسانی معلومات خود وفادار بماند، باز هم فکر انتقادی خویش را از یاد می‌برد.

در میان خواندنی‌ها چه مقامی باید به قرائت روزنامه داد؟

قاعده‌ای که ما می‌آوریم این‌ست که آن را به منزلهٔ زینتی برای خواندنی‌های دیگر به‌کار بریم. روزنامه را بخوانیم برای آنکه وقت خود را بگذرانیم، امّا نباید این وقت را با تصوراتی از این قبیل تلف کنیم:

۱ـ گمان بریم که روزنامه می‌خوانیم تا شریک رفتار دیگران شویم.

۲ـ تصور کنیم که به‌وسیلهٔ روزنامه می‌توانیم افکار عصر خود و مسائلی را که این افکار به‌وجود آورده است درک کنیم و حتی پاسخ مشکلات خود را از خلال سطور آن بیابیم.

۳ـ درصدد برآییم که با خواندن روزنامه دریچه‌های تازه‌ای برای افکار خود باز کنیم.

آلبر تیبوده شرح می‌دهد: «روزنامه‌نویسی کاری‌ست نامطبوع که ارزش آن بسته به میزان خدمتی‌ست که به عصر خود و به اوضاع عصر خود می‌کند. لذا جاوید نمی‌ماند؛ چراکه در عصر خود زندگی می‌کند و بدین سبب سست و ناپایدار است. روزنامهٔ امروز، روزنامهٔ دیروز را از صفحهٔ روزگار می‌زداید؛ البته از مصالح آن‌ها می‌توان استفاده کرد، امّا از ترکیب آن‌ها بنایی به‌وجود نمی‌آید.»

مطبوعات عامیانه

نویسندگان مطبوعات عامیانه می‌خواهند مردم را سرگرم سازند، هر چه عدد این مردم بیشتر باشد بهتر؛ چه پول بیشتری به‌دست می‌آورند.

مارسل آرلاند می‌گوید: «نشریه‌ای هفتگی که می‌خواست متین باشد، روزی به‌نظرش رسید که جای صفحه‌ای از مطالب نشریه را به تصاویر فریبنده اختصاص دهد. تعداد نسخ نشریه به دوبرابر رسید. در جواب من چنین گفت: «چه باید کرد؟ روزنامه‌نویس که معلم نیست!» آن‌گاه آهی عمیق از دل برآورد و گفت: «مردم را نمی‌توان عوض کرد؛ چاره چیست؟»»

اینان کسی دیگر جز خود را نمی‌فریبند. هر انسان شریفی در محکوم‌ساختن آنان با مارسل آرلاند هم‌صدا شده، خواهد گفت: «من نمی‌دانم که روزنامه‌نویس باید معلم باشد یا نه؛ امّا این را می‌دانم که او وظیفه‌ای دارد. مطبوعاتی که این مسئولیت را احساس نمی‌کنند، باید محکوم‌شان ساخت.»

جای نهایت تأسف است که نویسندگان ورزیده و بارز از همکاری با اینگونه نشریه‌ها سر باز زنند. اینان اغلب در پاسخ به ما می‌گویند که وظیفهٔ دیگری دارند که باید بدان بپردازند. آیا حق نداریم به آنان جواب دهیم که دانشمندان درجهٔ اول هیچ‌گاه از ساده‌کردن آثار علمی خویش برای استفادهٔ عموم طبقات مردم کوتاهی نکرده‌اند؟

امّا در باب «کارشناسان» ادبیات عامیانه باید گفت که جز با بالابردن سطح معلومات عمومی نمی‌توان آنان را تصفیه کرد. یک وسیلهٔ دیگر نیز بسیار مؤثر است و آن کمکی‌ست که نقادان سخن می‌توانند از این راه به ناشران بکنند.

بالاخره ـ در اینجا باز هم به ملاحظات مارسل آرلاند برمی‌گردیم؛ «یک سیاست کتاب خوب باید تنظیم و اجرا شود و دولت نمی‌تواند شانه از شرکت در این کار خالی کند.» دانشمند دیگری می‌گوید: «جمعیت‌ها، سخنرانی‌ها، نمایشگاه‌های کتاب و اسناد از این قبیل‌اند. برای آن‌که این کارها مفید واقع شوند باید آن‌ها را متمرکزتر ساخت و با ابتکارات خاص به آن‌ها جان داد.»

همین دانشمند خود اتوبوسی را به‌شکل کتاب‌خانه درآورده بود و همه‌ماهه به قراء مختلف سفر می‌کرد و به هر کس که داوطلب بود کتاب قرض می‌داد. عدّهٔ مشتریان او روز‌به‌روز افزایش یافت.

[نسخهٔ خلاصه‌شده‌تر کل کتاب]

۹۶/۰۴/۰۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

لحظه‌نگار
خیلی کوتاه
نظرگاه
Bates Motel

«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که به‌شدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساخت‌ش می‌گذره، هم فیلم درادامه‌اش ساختن، و هم فیلم تحت‌تأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکه‌ام کرد. هیچ‌کس نمی‌تونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دوره‌زمونه بتونی یک همچین سریال خوش‌فرم و خوش‌قصه‌ای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...

بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوق‌العاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبی‌یه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیت‌های فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصل‌ها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیت‌پردازی می‌شن... و بازی‌هاشون هم خوبه.

امّا سؤالی که برای خیلی‌ها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبه‌مو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصل‌اش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده می‌شه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبه‌موی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)

اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهت‌های بعضی نماها در عین تفاوت‌های اساسی‌یی که دارن... همه و همه می‌تونست در «اجرا» یک فاجعهٔ به‌تمام‌معنا ازآب‌دربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهت‌ها و تفاوت‌ها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیت‌هایی که خودش ساخته بیشتر پای‌بنده، تا شخصیت‌هایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیت‌های خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سن‌اش بگیرید تا کل وجوه شخصیتی‌اش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمی‌انجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...

ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب می‌داشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چه‌چیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمی‌شد... و به‌نظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابل‌باور می‌رسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازی‌ها و فرم تصویری کار همه و همه موفق می‌شن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حس‌های ما رو به‌درستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگی‌یه...

...
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...