شبح‌روشنفکر

روزنوشته‌های فرید ذاکری

نقد مطالعه

خلاصه‌ای از فصل چهارم کتاب «هنر کتاب‌خواندن»

هر خوانندهٔ هوشمندی کتاب را با فکر انتقادی می‌خواند. بعضی، از این کار هیچ‌گونه منظور خاصی ندارند؛ بعضی دیگر، به‌اقتضای حرفهٔ خویش چنین می‌کنند.

کتاب، موجودی زنده است که افکار و احساسات مختلف را بیان می‌کند. وقتی ما کتابی را می‌خوانیم باید خود را برای پذیرایی از کتاب و گفتگو با آن آماده کنیم.

بدیهی‌ست که اگر ما گفته‌های کسانی را که به آنان نزدیک می‌شویم کورکورانه بپذیریم، نمی‌توانیم آنان را بشناسیم؛ ولی اگر خود را برای شناختن آنان آماده کنیم، فکر ما از برخورد با افکار آنان غنی می‌شود. خواننده نباید گوش مطلق باشد، بلکه باید به‌حسب طرز فکر و طبیعت خویش عکس‌العمل نشان بدهد.

خواندن «با توجه به فایدهٔ آن»

هر چیزی را که می‌خوانیم، باید فایده‌ای داشته باشد؛ یا لااقل طرز فکر و منظر تازه‌ای را در برابر احساس و فکر ما مجسم کند؛ یا ما را در شناختن زبان و قواعد آن، هر قدر هم که ناچیز باشد، راهنمایی نماید.

راجع به نقد باید گفت که این کار دارای احوال مختلف است. نقد گاهی جنبهٔ تحقیق دارد و گاهی جنبهٔ تفریح.

آیا نقدکردن ابداع است؟

آیا کاری جز تجزیهٔ عناصر یک نوشته نمی‌کند؟

این نکته را آندره روسو در مقدمهٔ مجموعه مطالعات انتقادی خویش به‌نام «ادبیات قرن بیستم» مورد بحث قرار داده است:

فکر انتقادی چه رفتاری باید داشته باشد؟

نقد ادبی نشانهٔ خلاف‌گویی‌ها و علت جدال‌های فکری‌ست.

نقد، کارش شهادت‌دادن و قضاوت‌کردن است؛ امّا قاضی کتاب شاهدی‌ست که خود به تنهایی کار یک هیئت‌منصفه را انجام می‌دهد. منتقد در برابر خوانندگان مسئول است؛ چه، شاهد یکی از فعالیت‌های عالی و ظریف انسانی است. البته کارهای انسانی هیچ‌گاه به کمال نمی‌رسد و حتی اغلب از راه راست منحرف می‌شود؛ در کارهایی که انسان حداکثر نیروی خود را صرف کمال آن‌ها می‌نماید، علائم ضعف وی بیشتر دیده می‌شود. حتی نبوغ نیز از کمال فاصله دارد.

کسی که در صدد کشف توانایی‌های خویش یا پیداکردن راه خویش است و در کار ساختمان یک اثر یا رسیدن به یک هدف می‌کوشد، همیشه در مقابل نقد قرار گرفته است.

نقد که وظیفهٔ واقعی‌اش انتخاب و آن هم در برابر انتخاب دیگران است، باید تمام عوامل را که در پرداختن این انتخاب معاونت کرده‌اند به حساب آورد. لذا نمی‌تواند از حدود حقیقت‌جویی، تقوا و معنویات تجاوز کند. راستی که کار مشکلی‌ست؛ چه، نویسنده می‌خواهد از مصالح محدود و بی‌دوام، اثری پایدار و جاودان بسازد. اصل فاجعهٔ قضاوت‌کردن در این نکته نهفته است.

نقد کارش دست‌زدن به حقیقت است. من این کار را در عالم زندگی برابر با دست‌زدن به رادیوم می‌دانم. حقیقت سوزان و حتی کشنده است، مع‌هذا در مرکز دایرهٔ حیات قرار گرفته است. حقیقت است که باید از این دایره بیرون آید، شناخته شود، رسم گردد و در معرض دید تماشاچی قرار بگیرد. ولی در این کار نباید از حدود اصول انسانیت خارج شویم.

بنابراین کسی که می‌خواهد نقد کند، نباید با ابزار بی‌اعتمادی یا نفرت قبلی وارد میدان شود.

منتقد نباید استعداد مهرورزیدن را در خود ضعیف کند. این استعداد باید پس از آنکه از روی عزم و تصمیم، نقش درک نفس مطلب و شناسایی حقیقت را بازی کند، میدان را برای فعالیت عقل و احساس خالی بگذارد.

منتقد اگر قبل از هر چیز دیگر شاعر نباشد، نمی‌تواند به وظیفهٔ خود عمل کند. کسانی که در درک مطلب بیشتر پیش می‌روند، به حقیقت شعری آن بیشتر دست می‌یابند.

در قلب کتاب نفوذکردن

منتقد واقعی تنها به این اکتفا نمی‌کند که جای خوانندهٔ متوسط یا عادی را که اغلب به‌طور سطحی در کتاب نظر می‌کنند بگیرد؛ بلکه چون رمز یک فکر و علت یک ساخته را به‌دست می‌آورد، می‌کوشد که خوانندگان خود را بیدار کند؛ به آنان درس بدهد؛ فکر آنان را بپرورد و احساس آنان را تیزتر کند. به آنان می‌آموزد که چگونه باید با چشم و احساس و هوش و ادراک خود هر چه که از انسانیت و حقیقت و زیبایی در کتب نهفته است کشف کنند.

[نسخهٔ خلاصه‌شده‌تر کل کتاب]

۹۶/۰۴/۰۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شبح‌روشنفکر

روشنفکری عالمی دارد...

لحظه‌نگار
خیلی کوتاه
نظرگاه
Bates Motel

«روانی» هیچکاک (۱۹۶۰) فیلمی بود که به‌شدت در فرهنگ عامهٔ آمریکایی نفوذ کرد. در ۵۰ سالی که از ساخت‌ش می‌گذره، هم فیلم درادامه‌اش ساختن، و هم فیلم تحت‌تأثیرش ساختن... بنابراین وقتی سریال «مُتلِ بِیتْز» (۲۰۱۳) رو گذاشتم ببینم، انتظارام کاملاً پایین بود... امّا چیزی که باهاش مواجه شدم شوکه‌ام کرد. هیچ‌کس نمی‌تونه با هیچکاک رقابت کنه، ولی تو این دوره‌زمونه بتونی یک همچین سریال خوش‌فرم و خوش‌قصه‌ای بسازی، اونم با اقتباس از «استاد»... و بتونی مخاطب امروزی رو با «تعلیق» آشنا نگه داری، خیلی حرفه...

بازی ورا فارمیگا در نقش «نورما» فوق‌العاده است؛ فردی هایمور (همون پسرکوچولویی که تو «چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازی» باهاش آشنا شدیم و الآن برای خودش جوونی شده...) هم انتخاب خوبی‌یه برای «نورمن»، هم بازیش خوبه... شخصیت‌های فرعی مثل «دیلن» و «اما» هم خیلی خوب درمیان و در طول تمام فصل‌ها، در کنار ۲ شخصیت اصلی جلو میان و شخصیت‌پردازی می‌شن... و بازی‌هاشون هم خوبه.

امّا سؤالی که برای خیلی‌ها ممکنه پیش بیاد اینه که این سریال چقدر به رمان یا فیلم «سایکو» نزدیکه؟ آیا باید انتظار یک اقتباس موبه‌مو از فیلم هیچکاک رو داشته باشیم یا نه؟ جواب اینه که، این سریال ۵ فصل داره. هر فصل‌اش از ۱۰ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای تشکیل شده. ۴ فصل اول که هیچی؛ تازه در فصل ۵مش کمی تنه به وقایع «روانی» هیچکاک زده می‌شه؛ فقط «تنه»، و خوشبختانه توی دام بازسازی موبه‌موی اثر هیچکاک نمیفته (برخلاف گاس ون سنت که این اشتباه رو مرتکب شد...)

اتفاق و این تغییراتی که در فصل ۵ میفته، تفاوت شخصیت «ماریون» سریال با فیلم هیچکاک، و شباهت‌های بعضی نماها در عین تفاوت‌های اساسی‌یی که دارن... همه و همه می‌تونست در «اجرا» یک فاجعهٔ به‌تمام‌معنا ازآب‌دربیاد... ولی اتفاق جالب اینه که تمام این شباهت‌ها و تفاوت‌ها اصلاً در اجرا بد درنیومدن... و جالب اینجاست که سریال، به شخصیت‌هایی که خودش ساخته بیشتر پای‌بنده، تا شخصیت‌هایی که ممکنه مخاطبا با «روانی» یک تصور دیگری ازشون داشته بوده باشن... چون ۴ فصل با این شخصیت‌های خاص ما جلو اومدیم... مادر اینجا خیلی با مادر «روانی» فرق داره... نورمن فرق اساسی داره (از سن‌اش بگیرید تا کل وجوه شخصیتی‌اش)... و قصه در اواخر دههٔ ۵۰ اتفاق نمیفته، بلکه مالِ امروزه... پس همهٔ اینا، اگر نمی‌انجامید به تغییرات اساسی نسبت به «سایکو» جای تعجب داشت...

ولی یک چیز دیگه هم جای تعجب می‌داشت؛ شاید بیشتر جای اعتراض. چه‌چیزی؟ اگر تمام این تغییرات، در بافت این روایت امروزی از دنیای «نورمن» و مادرش، چفت نمی‌شد... و به‌نظر رابطهٔ نورمن با مادرش لوس و غیرقابل‌باور می‌رسید... ولی این اتفاق نمیفته... و فیلمنامه و بازی‌ها و فرم تصویری کار همه و همه موفق می‌شن ما رو با این ماجرا همراه کنن و حس‌های ما رو به‌درستی به جنب و جوش دربیارن... این دستآورد بزرگی‌یه...

...
درهٔ من چه سرسبز بود!
جان فورد

یک فیلم بهشتی. جهان فیلم انگار درست در نقطهٔ وسط اسطوره و واقعیت قرار گرفته. آدم‌های فیلم رو که می‌بینیم، در سادگی ولزی‌شون، خداخدا می‌کنیم اگه مردیم تو یه همچین بهشتی سردربیاریم. مادر؛ پدر؛ پسرا؛ دختر؛ کشیش؛ اون دو تا مربی بوکس؛ کارگرا؛ همه و همه. همه‌شون از پس شدیداً خاص و منحصربه‌فردبودن‌شون تبدیل می‌شن به اسطوره. بخصوص مادر و پدر فیلم فوق‌العاده‌ان. حتی عروس خانواده هم خوبه. همه‌چی اندازه. همهٔ کارکترا به‌جا و خوب‌پرداخت‌شده. واقعاً یک شاهکار تمام‌عیاره این فیلم. و عجب عقاید درست‌حسابی و مدرنی درمورد خدا و دین در فیلم موجوده. و عجب در عین احترام به سنت، سمت‌وسوش به جلورفتن‌ـه. و عجب پدر و مادر مسئله‌حل‌کن و کارراه‌اندازی... با همهٔ شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتناشون... این یعنی شخصیت‌پردازی؛ این یعنی آدم‌درست‌کردن تو مدیوم سینما که واقعا نظیرشو شاید فقط تو فیلمای دیگهٔ خود فورد بشه پیدا کرد.

...