
نقد مطالعه
خلاصهای از فصل چهارم کتاب «هنر کتابخواندن»
هر خوانندهٔ هوشمندی کتاب را با فکر انتقادی میخواند. بعضی، از این کار هیچگونه منظور خاصی ندارند؛ بعضی دیگر، بهاقتضای حرفهٔ خویش چنین میکنند.
کتاب، موجودی زنده است که افکار و احساسات مختلف را بیان میکند. وقتی ما کتابی را میخوانیم باید خود را برای پذیرایی از کتاب و گفتگو با آن آماده کنیم.
بدیهیست که اگر ما گفتههای کسانی را که به آنان نزدیک میشویم کورکورانه بپذیریم، نمیتوانیم آنان را بشناسیم؛ ولی اگر خود را برای شناختن آنان آماده کنیم، فکر ما از برخورد با افکار آنان غنی میشود. خواننده نباید گوش مطلق باشد، بلکه باید بهحسب طرز فکر و طبیعت خویش عکسالعمل نشان بدهد.
خواندن «با توجه به فایدهٔ آن»
هر چیزی را که میخوانیم، باید فایدهای داشته باشد؛ یا لااقل طرز فکر و منظر تازهای را در برابر احساس و فکر ما مجسم کند؛ یا ما را در شناختن زبان و قواعد آن، هر قدر هم که ناچیز باشد، راهنمایی نماید.
راجع به نقد باید گفت که این کار دارای احوال مختلف است. نقد گاهی جنبهٔ تحقیق دارد و گاهی جنبهٔ تفریح.
آیا نقدکردن ابداع است؟
آیا کاری جز تجزیهٔ عناصر یک نوشته نمیکند؟
این نکته را آندره روسو در مقدمهٔ مجموعه مطالعات انتقادی خویش بهنام «ادبیات قرن بیستم» مورد بحث قرار داده است:
فکر انتقادی چه رفتاری باید داشته باشد؟
نقد ادبی نشانهٔ خلافگوییها و علت جدالهای فکریست.
نقد، کارش شهادتدادن و قضاوتکردن است؛ امّا قاضی کتاب شاهدیست که خود به تنهایی کار یک هیئتمنصفه را انجام میدهد. منتقد در برابر خوانندگان مسئول است؛ چه، شاهد یکی از فعالیتهای عالی و ظریف انسانی است. البته کارهای انسانی هیچگاه به کمال نمیرسد و حتی اغلب از راه راست منحرف میشود؛ در کارهایی که انسان حداکثر نیروی خود را صرف کمال آنها مینماید، علائم ضعف وی بیشتر دیده میشود. حتی نبوغ نیز از کمال فاصله دارد.
کسی که در صدد کشف تواناییهای خویش یا پیداکردن راه خویش است و در کار ساختمان یک اثر یا رسیدن به یک هدف میکوشد، همیشه در مقابل نقد قرار گرفته است.
نقد که وظیفهٔ واقعیاش انتخاب و آن هم در برابر انتخاب دیگران است، باید تمام عوامل را که در پرداختن این انتخاب معاونت کردهاند به حساب آورد. لذا نمیتواند از حدود حقیقتجویی، تقوا و معنویات تجاوز کند. راستی که کار مشکلیست؛ چه، نویسنده میخواهد از مصالح محدود و بیدوام، اثری پایدار و جاودان بسازد. اصل فاجعهٔ قضاوتکردن در این نکته نهفته است.
نقد کارش دستزدن به حقیقت است. من این کار را در عالم زندگی برابر با دستزدن به رادیوم میدانم. حقیقت سوزان و حتی کشنده است، معهذا در مرکز دایرهٔ حیات قرار گرفته است. حقیقت است که باید از این دایره بیرون آید، شناخته شود، رسم گردد و در معرض دید تماشاچی قرار بگیرد. ولی در این کار نباید از حدود اصول انسانیت خارج شویم.
بنابراین کسی که میخواهد نقد کند، نباید با ابزار بیاعتمادی یا نفرت قبلی وارد میدان شود.
منتقد نباید استعداد مهرورزیدن را در خود ضعیف کند. این استعداد باید پس از آنکه از روی عزم و تصمیم، نقش درک نفس مطلب و شناسایی حقیقت را بازی کند، میدان را برای فعالیت عقل و احساس خالی بگذارد.
منتقد اگر قبل از هر چیز دیگر شاعر نباشد، نمیتواند به وظیفهٔ خود عمل کند. کسانی که در درک مطلب بیشتر پیش میروند، به حقیقت شعری آن بیشتر دست مییابند.
در قلب کتاب نفوذکردن
منتقد واقعی تنها به این اکتفا نمیکند که جای خوانندهٔ متوسط یا عادی را که اغلب بهطور سطحی در کتاب نظر میکنند بگیرد؛ بلکه چون رمز یک فکر و علت یک ساخته را بهدست میآورد، میکوشد که خوانندگان خود را بیدار کند؛ به آنان درس بدهد؛ فکر آنان را بپرورد و احساس آنان را تیزتر کند. به آنان میآموزد که چگونه باید با چشم و احساس و هوش و ادراک خود هر چه که از انسانیت و حقیقت و زیبایی در کتب نهفته است کشف کنند.